گل و پروانه

گل زیبا به پروانه چنین می گفت:

فرار نکن ببین چقدر سرنوشت ما با یکدیگر فرق دارد! من در جای خود می مانم و تو می روی. نگاه کن ما چقدر به یکدیگر علاقه داریم؟ ما دور از آدم ها زندگی می کنیم. آن قدر به هم شباهت داریم که مردم می گویند هر دوی ما گل هستیم ولی افسوس تو آزادی و من اسیر زمین هستم چه سرنوشت وحشتناکی؟!

چقدر دوست داشتم می توانستم پرواز تو را در آسمان ها با نفس خود عطر آگین کنم ولی تو دور از من از میان گلهای دیگر فرار می کنی و من باید در جای خود بایستم و چرخیدن سایه ام را زیر پاهایم تماشا کنم.

تو می گریزی و باز می گردی و عاقبت به جای دیگر می روی تا بهتر بدرخشی و برای همین است که هر روز صبح تو مرا گریان می بینی!

آه برای این که عشق ما پایدار بماند ای پادشاه من یا تو هم مثل من ریشه بگیر یا مرا هم مثل خودت بال بده!
ناگفته ها

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم عزیزم این کار را نکن نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه رویم را برگرداندم حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم

نگفتم عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم نگفتم اختلاف ها را کنار بگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد حالا او رفته حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم بارانی ات را درآر قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم نگفتم جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست گفتم خدانگهدار موفق باشی

خدا به همراهت او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.